حكيم ابوالقاسم فردوسى

536

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

را برگزيد و وى را خلعتهاى گرانمايه داد . سپردن يزدگرد پسرش بهرام را به منذر ونعمان و پرورش كردن او را چون منذر و بهرام به يمن رسيدند داناى تازى ، چهار زن ، دو دهقان نژاد از كيان ، و دو تازى به دايگى فرزند شاه گماشت . بهرام چون هفت ساله شد به منذر چنين گفت : كاى مهتر سرفراز * ز من كودك شيرخواره مساز به داننده فرهنگيانم سپار * چو كار است بيكار و خوارم مدار منذر جوابش داد : هنوز زود است كه به آموختن هنر و فرهنگ بپردازى چون هنگام هنر آموختنت فرا رسد رها نمىكنم كه به بازى كردن سرگرم باشى . بهرام گفت : اى گرامىِ خِردوَر ، اگر سال نيست نيروى دانش و هنر آموختن هست . منذر چون آن هوشمندى و زيركى از بهرام ديد زير لب نام يزدان بر زبان راند ، و همان روز سه موبد براى آموزش و پرورش وى برگزيد تا يكى او را دبيرى ديگرى تير انداختن با كمان و چوگان بازى و سه ديگر دانستن باز و يوز بياموزد . داستان بهرام با كنيزك چنگزن در شكار چون سال بهرام به هجده رسيد چنان در دبيرى و تاختن اسب ، و تير اندازى و چوگان بازى توانا شد كه هيچ كس همانندش نبود . آن گاه ميان گله‌هاى اسب دو اسب تيزتك برگزيد ، و پس از سپرى شدن روزگارى چند به منذر گفت : اگر تاج دار است اگر پهلوان * به زن گيرد آرام مردِ جوان همان زو بود دين يزدان به پاى * جوان را به نيكى بود رهنماى كنيزكانى را بياراى تا يكى دو از آنان برگزينم . منذر چهل كنيزك رومى به درگاه آورد . دو بگزيد بهرام از آن گلرخان * كه در پوستشان عاج بود استخوان به بالا به كردارِ سروِ سهى * همه كام و زيبايى و فرهى از آن دو ستاره يكى چنگ زن * دگر لاله رخ چون سهيل يمن آمدن بهرام با نعمان نزد پدرش يزدگرد چون روزگارى سپرى شد بهرام آرزوى ديدار پدر كرد . به منذر